تبليغاتX
چه سود گر بگویمت . . .
 
چه سود گر بگویمت . . .
 
 
 
ان نه عشقی است که بتوان بر غمخوارش برد

یا توان طبل زنان بر سر بازارش برد

عشق می خواهم از ان سان که رهایی یابم

نه از ان عشق که منصور سر دارش برد

عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت

نه که گویند خسی بود که جوبارش برد

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ

تا به عمری نتوان دست در اثارش برد

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:54  توسط میثم  | 

چارلي چاپلين به دخترش:

تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده!

  هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد

گريان مکن!

قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را

در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد

 به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر ازخدا دوست دارم

 زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 0:52  توسط میثم  | 

دنیای من ...

 

اگه سقفِ سکوته ، روُ سرِ عشق

             اگه تکـرارِ مرگـه ، آخـرِ عشق

                                فقط اشک و نـیاز و بی قـراری

                                               اگه کابوسِ درده ، باورِ عشق ...

 

جـدا می شـم از این دنیای بدنام

شبیهِ بچه ها ، می گم :  نمی خوام !!!

 

توُ دنیـای خـودم ، دوری محـالـه !

جدائی و قفس ... خواب و خیـالـه !

 

توُ دنیـام ، ظاهـر و باطن یه جـوره

چـشای خالی از احسـاس ... کـوره !

                   OOO

به این می گن ! رهـائی از تعلق

                            رسیدن به طلـوعِ تازه ،  با شوق !

به این می گن ! عبـور از مرزِ غربت

                              گـذشتن از شب و دیوارِ وحشت !

 

سـلام ای پنجـره ، ای صبـحِ زیبا

سـلام ای سبزیِ  مـوعـودِ  فـردا ...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0:59  توسط میثم  | 

من با زمان قرار همزیستی مسالمت آمیز گذاشته ام

که نه او مرتبا من را دنبال کند و نه من از او فرار کنم

با لاخره که روزی بهم خواهیم رسید

                                                (ماریو لاگو)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 16:34  توسط میثم  | 


 

بیکرانه

در انتهای هر سفر
 در آیینه
 دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
 پاپوش پای خسته ام
 این سقف کوتاه آسمان
 سرپوش چشم بسته ام
 اما خدای دل
 در آخرین سفر
 در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

                               زنده یاد حسین پناهی

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:43  توسط میثم  | 

 

من بي تو چنانم كه دلت مي سوزد

دل در تب چشم خوشگلت مي سوزد

ماهي تو ولي چه ماه ! حتي خورشيد

رم مي كند از مقابلت ، مي سوزد

 

 

 

امروز دلم تنگِ پيامي از توست

لب تشنه‌ي يك جرعه سلامي از توست

بي شك دل او به آسمان هم خوش نيست

مرغي كه دلش بندي بامي از توست

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:15  توسط میثم  | 
شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت         لیک شعری نسرود

نه که معشوقه نداشت                     نه که سرگشته نبود

سالها بود دگر کوچه ی مهتاب خیابان شده بود  ...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:5  توسط میثم  | 
چه کسی میگوید که گرانی اینجاست

دوره ی ارزانیست!

چه شرافت ارزان!

تن عریان ارزان!

و دروغ از همه چیز ارزانتر

آبرو قیمت یک تکه ی نان!

و چه تخفیف بزرگی خوردست

قیمت هر انسان.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 16:32  توسط میثم  | 
  حميد مصدق خرداد     1343

*تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

 سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان

 مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"


من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه

 سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي

 باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو

پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك

لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد

 گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر

باغچه خانه ما سيب نداشت

 |+| نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 18:19  توسط میثم  | 
 
قمار
 

روی من شرط نبند ، جای تکخال قمار

جای یک اسب سیاه ، پای میدان شکار

بر سرم عشق نپاش ، مثل باران تگرگ

مثل یک شوخی تلخ ، بین مهمانی مرگ

پشت من راه نیا ، همچو یک عاشق ناب

باورت را نفرست ، رو به من رو به سراب

هستی ات را نفروش ، به پریشانی من

بخت پرواز نبین ، روی پیشانی من

بیش از این لاف نباف ، پشت این نغمه ی سرد

روی من تاس نریز ، جای یک تخته ی نرد

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 18:58  توسط میثم  | 

مرا به خود می خواند آواز گم گشته قناری

مرا که سکونی عجیب میان حزن داشته ام

سکوتی غریب به تکاپو وادار میکند

مرا به خود می خواند جفتی خوش صدا که طنین صدایش را

به گلو داده و با شادی نغمه می خواند

چقدر به او حسودی کردم

و چقدر غصه خوردم

چقدر با صدای شادش گریستم

براستی جفت من کجا جا مانده

در کدام تنهایی اسیر گشته

چرا تکاپوی و بال بال زدن قلبم مرا در سینه نمی بیند

چطور می تواند ازاین فاصله صدایش را بشنود وقتی

صدای بلند ترین هق هقم را نشنید

تو را به خود می خوانم

به شکیبایی

به طراوتی که به من می دادی

تورا برای خود می خواهم

نه به فراموشی

نه به مرگ خاطره ها

تورا می خواستم و می خواهم و خواهم خواست

ولی چنان جفت آن قناری نیستم که از بودن این جفت خوش صدا به خود می بالید

بلکه آن سرافکنده ای بودم که اشکهایش را پاک کرد و از کنار این جفت خوشبخت گذشت

شاید می ترسیدم ویروس غم هایم به آنها سرایت کند

شاید هم از اینکه دیگر تورا نداشتم احساس شرم کردم و دور شدم

دور شدم تا آنها را در عشقبازو چهچه هایشان تنها بگذارم

و در سکون و خلوت خود کنج عزلت گزیدم و با تمام تکرارهای پوچ

به بینهایت تنهایی رسیدم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 18:22  توسط میثم  | 

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند.

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند.

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند .

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند .

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند .

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند.

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند .

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است .

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 18:49  توسط میثم  |